Saturday, May 16

؟

انسانی با آرمانهای کپک زده... چیز دیگری هست که فراموش کرده باشم؟

Monday, March 2

یاد

روز آخر است...او را می بینم که با عجله راه می رود. صدایش می کنم تا برگردد، فاصله ایست بین ما که فرصتی می دهد به او تا لبخند همیشگی اش را از یاد نبرد و به من تا نگاه پریشانم را پنهان کنم... راهرو شلوغ است و ما در خلوت خودمان. بوسه ای برای این همه روز که نبودیم و امروز که روز آخر است... کمی بعد نگران می شوم و نگاهم در ازدحام آدم ها که با عجله از کنار ما عبور می کنند گم می شود... به کنار پنجره ای میرویم که عادت من است و او بی هیچ سخنی دریافته است... به دنبال بهانه ای می گردیم تا فرار کنیم و تند تند راه برویم، همه چیز آماده است...همیشه برای بودن بهانه ای هست و برای حرف زدن و برای ماندن و برای فرار
می رویم. پر شده ام از سکوت و نمی توانم سخنی بگویم. او تلاش می کند تا سکوتم را جبران کند. همه ی در ها بسته است انگار. به شلوغی خیابان پناه می بریم و به بوی قهوه...این بار بدون گفتن و شنیدن

Thursday, February 26

جامعه شناسی خودمانی

وقتی گالیله را برای استغفار "کلیسا پسند" !! به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب های بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکریشان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سربلند و سر افراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استار سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای همه ی آنچه که بر خلاف عقیده ی کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای پیروانش مانده بود، یأس بود و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد:" بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد" و در اینجا برتولت برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد
قسمتی از کتاب چرا درمانده ایم؟
جامعه شناسی خودمانی
حسن نراقی

Wednesday, February 18

:(

حوصله ام سر رفته:(
اینجا هم که خبری نیست

Monday, October 13

dream


Monday, September 29

بهانه


بی تو
نه بوی خک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
"حسین پناهی"

Tuesday, August 5

.

من نمی خوام باشم پس هستم

Thursday, July 31

شل سیلور استاین


ما همدیگر رو دوست داریم

من خوشحالم که خودم هستم
زیرا شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا شبیه من نیستی
برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب دوستی دوتا آدم مثل ما
که اصلا شبیه هم نیستند
اما همدیگر رو دوست دارند
......
"شل سیلوراستاین"

Tuesday, July 29

شل سیلور استاین

لطفا دوستم نداشته باش
برای اینکه دوستم داشته باشی
هر کاری که بگویی می کنم
قیافه ام را عوض می کنم
همان شکلی می شوم که تو می خواهی
اخلاقم را عوض می کنم
همانطوری می شوم که تو می خواهی
حتی صدایم را عوض می کنم
همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی
اصلا اسمم را هم عوض می کنم
هر اسمی که می خواهی روی من بگذار
خب حالا دوستم داری؟
نه، صبر کن
لطفا دوستم نداشته باش
چون حالا انقدر عوض شده ام، که حتی حال خودم هم از خودم بهم می خورد
"شل سیلوراستاین"

Saturday, July 5

؟

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟؟؟